گاهی اوقات نیازمند گونه ای از بی هدفی ام که کمک حالم باشد بفهمم که ام و چه ام!
گاهی اوقات دلم برای خودم تنگ می شود. دلم می خواهد دست دراز کنم دست خودم را بگیرم دوتایی با هم برویم. من و خودم. گاهی اوقات دلم می خواهد مادر نازنینم را بغل کنم بگویم دیگر حالا می دانم که تنها تو و پدر دلسوز من بوده اید و هرگز تا دنیا دنیاست کسی به حد شما مرا دوست نخواهد داشت. گاهی دلم می خواهد برگردم به گذشته به هشت سال قبل راهم را از بیخ, از بن کج کنم. گاه دلم می خواهد کسی دیگر می بودم با خصوصیات دیگر. شایدم موجودی دیگر. شاید یک کلاغ بودن برای من بهتر می بود. گاهی دلم می خواهد باور نکنم که بیست و چهار بهار را تمام کرده ام. گاهی اوقات دلم می خواهد همه را با هم ترکیب کنم از ترکیبشان آنکه را که آرامم می کند دربیاورم بگذارم توی تاقچه آنقدر از خودم بگویم و او آنقدر در سکوت گوش کند که خسته شویم از هم. گاه دلم بس تنگ می شود برای خودم و آرزوهایم که سهل به باد سپردم. گاهی حالم از این همه احساسات به هم می خورد می خواهم همه را بالا بیاورم. گاهی اوقات از خودم می پرسم چرا همیشه یک پای کار باید بلنگد و خنده به لبانم بخشکاند. گاهی دلم می خواهد فقط بمیرم.
برچسب: نفرین به زیست دلهره شیرین,
نویسنده: بردیا رحیمی
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 21:42