در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «از آن روزهای بد!» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
یک ساعتی رفتم والنتیر بودم در بتانی و امروز روز اماده کردن چک های مالی ماه گذشته بوده و فرز و سریع با دوست آفریقاییم بوکی کار را تمام کردیم و آمدم خانه.
ناهارم را سریع خوردم و یک دمکرده ی بابونه هم. بس که از صبح دل درد داشتم!
و مشغول کار کردن روی اولین هوم ورک کلاس برندینگم شدم و هیستوری ای که باید از لوگوی بی ام دبلیو در بیاورم و با تسلط توضیح بدم.
عصر حس کردم دلم می خواهد سوغاتی بخرم و فرانک ببرد تهران. برای همه شان. رفتم و خرید کردم. خرید شیک و البته گرانی هم شد.
ذوق زده و خوشحال بودم.
به فرانک مسیج دادم که اگر جا داشتی زحمت بردنشان با شما.
و جوابش آنچنان دلم را شکاند که انگار تمام این دو سال با هیچ دل شکستنی برابری نکرد! عملا گفت نه.
نیم ساعتی با دیوارها حرف زدم و به تنهایی ام گریه کردم و به در خانه که روبروی در خانه شان است خیره شدم و نامر دی اش را به رخش کشیدم.
در دلم حرف می زدم. اما انگار که می شنید که یک ربع بعد در زد. چشمانم سرخ بود. در را باز نکردم و وانمود کردم نیستم!
یعنی چکارم داشت!
برنامه ریختم که همه را ببرم ریترن کنم و بعدا دوباره بخرم و بدم شیدا ببرد. شیدا را دوست دارم. نه نمی گوید و اگر بگوید یعنی هنوز من اولویت بوده ام و نشده که بله بگوید. شیدا عجیب مرا گاهی یاد خودم می اندازد.
باز در زد. یک ساعتی گذشته. گفت شوخی کرده! چه شوخی بی جایی.
هرگز فراموش نمی کنم.
کاش انقدر مهربان نبودم.
کاش کمی مثل خودش باشم. یا سعی کنم باشم.
کاش انقدر تنها نبودم.
کاش کاش کاش...
برچسب:
نویسنده: بردیا رحیمی